خرید بک لینک
گاهی به زندگی خودم ک بر می گردم بعضی وقتا می گم بد تر از منم هست بعضی وقتا هم دلم می سوزه... الان چند روزیه بابا و مامان مثه همیشه قهرن و من چون حق با مادرمه با پدرم سرو سنگینم البته سلامش می کنم و قهر نیستم چون اصلا اهل قهر نیستم...ولی چند روزیه بابا ساکته حرف زدنش در حد سلامو احوال پرسیه...بیرون م

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 19:52

خاک بر سر این مامان احمق من هر چی می گم اتو دست این بابام نده باز احمقه...

میدونه این مرتیکه روی اینکه میوه ها بگنده حساسه باز یه سری میوه ها رو از سر لجبازی گندونده...

مردشور این زندگیو ببرن...

بخدا اگه بخوان دوتاییشون لجبازی کنن منم تکلیف خودمو به راحتی معلوم می کنم...بدون اینکه حتی به مادرم فک کنم چون اون یه درصدم به ارامش من فکر نمی کنه...

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 19:52


اول از همه سلام:)
عرضم به حضورتون ک کامنتا با عرض شرمندگی بیشترش توی وبلاگ جواب داده می شه (البته منم به شما سر میزنم هر از گاهی)
+و یه نکته ای ک هست اینه ک می خوام بگم تنهام نزارین و با کامنتاتون بهم انرژی بدین بزارین تنهاییمو حس نکنم با وجود شماها دوستای خوب:)

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 19:52

میدونین بدبختی یعنی چی یعنی اینکه اینقدر بدبختی ک برای ارامشت طرف کانالا و سایتای سکسی بری... یعنی اینقدر بدبختی ک برای ارامشت هر چند کم و برای سر گرم شدنت طرف داستانای سکسی بری....بدبختی یعنی وقتی ک با خودت لج کردیو میدونی کاری ک می کنی گناهه ولی بازم انجام میدی چون خسته ای...چون می خوای لج کنی چون

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 19:52


اول از همه سلام:)
عرضم به حضورتون ک کامنتا با عرض شرمندگی بیشترش توی وبلاگ جواب داده می شه (البته منم به شما سر میزنم هر از گاهی)
+و یه نکته ای ک هست اینه ک می خوام بگم تنهام نزارین و با کامنتاتون بهم انرژی بدین بزارین تنهاییمو حس نکنم با وجود شماها دوستای خوب:)

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 19:52

شاید اینجا ادم خیلی منفی باشم...ولی توی دنیای واقعی نیستم...

می گم می خندم و جالبه ک بدونین خیلی وقته ک روزو شبمم گریست اما به دور از چشم همه...

برای تحقیر شدنای ادما برای تحقیر شدنای خودم...

و عجیبه ک هنوزم برای یه خودکشی از خدا ترس دارم...

مگه نمی گن با ترسای وجودت رو به رو شو...

من با ترسم در برابر خدا رو به رو می شم...

شاید دیرو زود بشه این رو به رو شدن با ترس ولی بالاخره یه روز این کارو می کنم...

و از دست تحقیرای همه راحت می شم...

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 19:52

دیروز رفتیم خونه ی مادر بزرگم اخه دوتا داییام اونجا زندگی می کنن ...یکیشون دایی کوچیکمه ...یکیشونم همون ک من خیلی باهاش راحتم و حنانه داره... حنانه منو خیلی دوست داره...هر بار ک میرم خونشون کلی بغلم می کنه و بوسه بارونم می کنه... 7 سالشه...دیروز از راه ک رسیدم کلی بغلم کرده و صورتمو توی دستاش گرفته

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 19:52

از تحقیر شدن بدم میاد...

مامانو بابام دائم با رفتارشون تحقیرم می کنن...

خسته شدم از خرد شدن...خسته...

_____________________________

با خبر تجاوز به اون دختر 7 ساله ی بیچاره ک عاشقش بودن خانوادش ....دلم سوخت گفتم کاشکی من جای اون دختر بودم و از دنیا میرفتم ک راحت بشم...

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 19:52

خدایا توان اینو بهم بده ک قوی باشم و در برابر همه ی این بدبختیا کم نیارم...کمکم کن بتونم قوی باشم...خدایا کمکم کن اونی بشم ک می خوام تا کسی نتونه بهم توهین کنه... +++یه سری چیزا رو باید بزارم کنار ...و میزارم... فعلا حال نوشتن ندارم...ولی میزارمشون کنار تا اروم تر باشم...یه سری رفتارامو چون حس می کن

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 19:52

صفحه بندی