برچسب:
نویسنده: کامیار رضوانی
میدونه این مرتیکه روی اینکه میوه ها بگنده حساسه باز یه سری میوه ها رو از سر لجبازی گندونده...
مردشور این زندگیو ببرن...
بخدا اگه بخوان دوتاییشون لجبازی کنن منم تکلیف خودمو به راحتی معلوم می کنم...بدون اینکه حتی به مادرم فک کنم چون اون یه درصدم به ارامش من فکر نمی کنه...
برچسب:
نویسنده: کامیار رضوانی

برچسب:
نویسنده: کامیار رضوانی
برچسب:
نویسنده: کامیار رضوانی

برچسب:
نویسنده: کامیار رضوانی
می گم می خندم و جالبه ک بدونین خیلی وقته ک روزو شبمم گریست اما به دور از چشم همه...
برای تحقیر شدنای ادما برای تحقیر شدنای خودم...
و عجیبه ک هنوزم برای یه خودکشی از خدا ترس دارم...
مگه نمی گن با ترسای وجودت رو به رو شو...
من با ترسم در برابر خدا رو به رو می شم...
شاید دیرو زود بشه این رو به رو شدن با ترس ولی بالاخره یه روز این کارو می کنم...
و از دست تحقیرای همه راحت می شم...
برچسب:
نویسنده: کامیار رضوانی
برچسب:
نویسنده: کامیار رضوانی
مامانو بابام دائم با رفتارشون تحقیرم می کنن...
خسته شدم از خرد شدن...خسته...
_____________________________
با خبر تجاوز به اون دختر 7 ساله ی بیچاره ک عاشقش بودن خانوادش ....دلم سوخت گفتم کاشکی من جای اون دختر بودم و از دنیا میرفتم ک راحت بشم...
برچسب:
نویسنده: کامیار رضوانی
برچسب:
نویسنده: کامیار رضوانی